خواجه حافظ شیرازی
زمان کنونی: ۳-۲۹-۱۳۹۲, ۰۸:۱۹ صبح
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: NeverMore
آخرین ارسال: alice
پاسخ: 19
بازدید: 3225
دلتا را محبوب کنید !

ارسال پاسخ 
خواجه حافظ شیرازی
نویسنده پیام
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #1
خواجه حافظ شیرازی
0
0
الایاایهاالساقی ادرکاسا"وناولها
که عشق آسان نموداول ولی افتادمشکلها
به بوی نافه ای کاخرصبازان طره بگشاید
زتاب جعدمشکینش چه خون افتاددردلها
مرادرمنزل جانان چه امن وعیش چون هردم
جرس فریادمی داردکه بربندیدمحملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیرمغان گوید
که سالک بی خبرنبودزراه ورسم منزلها
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین هایل
کجادانند حال ماسبکباران ساحلها
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشیدآخر
نهان کی ماندآن رازی کزوسازندمحفلها
حضوری گرهمی خواهی ازاوغایب مشوحافظ
متی ماتلق من تهوی دع الدنیاواهملها
****
صلاح کارکجاومن خراب کجا
ببین تفاوت ره ازکجاست تابه کجا
دلم زصومعه بگرفت وخرقه ی سالوس
کجاست دیرمغان وشراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح وتقوی را
سماع وعظ کجانغمه ی رباب کجا
زروی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجاشمع آفتاب کجا
چوکحل بینش ماخاک آستان شماست
کجارویم بفرماازاین جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه درراهست
کجاهمی روی ای دل بدین شتاب کجا
بشدکه یادخوشش بادروزگاروصال
خودآن کرشمه کجارفت وآن عتاب کجا
قراروخواب زحافظ طمع مدارای دوست
قرارچیست صبوری کدام وخواب کجا
****
اگرآن ترک شیرازی به دست آرددل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقندوبخارارا
بده ساقی می باقی که درجنت نخواهی یافت
کنارآب رکنابادوگلگشت مصلارا
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کارشهرآشوب
چنان بردندصبرازدل که ترکان خوان یغمارا
زعشق ناتمام ماجمال یارمستغنی است
به آب ورنگ وخال وخط چه حاجت روی زیبارا
من ازآن حزن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق ازپرده ی عصمت برون آردزلیخارا
اگردشنام فرمایی وگرنفرین دعاگویم
جواب تلخ می زیبدلب لعل شکرخارا
نصیحت گوش کن جاناکه ازجان دوستتردارند
جوانان سعادتمندپندپیردانارا
حدیث ازمطرب ومی گوورازدهرکمترجو
که کس نگشودونگشایدبه حکمت این معمارا
غزل گفتی ودرسفتی بیاوخوش بخوان حافظ
که برنظم توافشاندفلک عقدثریارا



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۵ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #2
خواجه حافظ شیرازی
0
0
صبابه لطف بگوآن غزال رعنارا
که سربه کوه وبیابان توداده ای مارا
شکرفروش که عمرش درازبادچرا
تفقدی نکندطوطی شکرخارا
غرورحسنت اجازت مگرندادای گل
که پرسشی نکنی عندلیب شیدارا
به خلق ولطف توان کردصیداهل نظر
به بندودام نگیرندمرغ دانارا
ندانم ازچه سبب رنگ آشنایی نیست
سهی قدان سیه چشم ماه سیمارا
چوباحبیب نشینی وباده پیمایی
به یاددارمحبان بادپیمارا
جزاین قدرنتوان گفت درجمال توعیب
که وضع مهرووفانیست روی زیبارا
درآسمان نه عجب گر،به گفته ی حافظ
سرودزهره به رقص آوردمسیحارا
****
دل می رودزدستم صاحبدلان خدارا
درداکه رازپنهان خواهدشدآشکارا
کشتی شکستگانیم ای بادشرطه برخیز
باشدکه بازبینم دیدارآشنارا
ده روزه مهرگردون افسانه است وافسون
نیکی به جای یاران فرصت شماریارا
درحلقه ی گل ومل خوش خوانددوش بلبل
هات الصبوح هبوا یاایها السکار'ی
ای صاحب کرامت شکرانه ی سلامت
روزی تفقدی کن درویش بینوارا
آسایش دوگیتی تفسیراین دوحرف است
بادوستان مروت بادشمنان مدارا
درکوی نیکنامی ماراگذرندادند
گرتونمی پسندی تغییرکن قضارا
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
اشهی لناواحلی من قبله العذار'ی
هنگام تنگ دستی درعیش کوش ومستی
کاین کیمیای هستی قارون کندگدارا
سرکش مشوکه چون شمع ازغیرتت بسوزد
دلبرکه درکف اوموم است سنگ خارا
آیینه ی سکندرجام می است بنگر
تابرتوعرضه دارداحوال ملک دارا
خوبان پارسی گوبخشندگان عمرند
ساقی بده بشارت رندان پارسارا
حافظ به خودنپوشیداین خرقه ی می آلود
ای شیخ پاکدامن معذوردارمارا
****
به ملازمان سلطان که رسانداین دعارا
که به شکرپادشاهی زنظرمران گدارا
زرقیب دیوسیرت به خدای خودپناهم
مگرآن شهاب ثاقب مددی دهدخدارا
مژه ی سیاهت ارکردبه خون مااشارت
زفریب اوبیندیش وغلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چوعذاربرفروزی
توازاین چه سودداری که نمی کنی مدارا
همه شب دراین امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازدآشنارا
چه قیامت است جاناکه به عاشقان نمودی
دل وجان فدای رویت بنماعذارمارا
به خداکه جرعه ای ده تو،به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کندشمارا
****
صوفی بیاکه آینه صافیست جام را
تابنگری صفای می لعل فام را
رازدرون پرده زرندان مست پرس
کاین حال نیست زاهدعالی مقام را
عنقاشکارکس نشوددام بازچین
کانجاهمیشه بادبه دست است دام را
دربزم دوریک دوقدح درکش وبرو
یعنی طمع مداروصال دوام را
ای دل شباب رفت ونچیدی گلی زعیش
پیرانه سرمکن هنری ننگ ونام را
درعیش نقدکوش که چون آبخورنماند
آدم بهشت روضه ی دارالسلام را
مارابرآستان توبس حق خدمت است
ای خواجه بازبین به ترحم غلام را
حافظ مریدجام می است ای صبابرو
وزبنده بندگی برسان شیخ جام را



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۶ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #3
خواجه حافظ شیرازی
0
0
ساقیابرخیزودرده جام را
خاک برسرکن غم ایام را
ساغرمی برکفم نه تازبر
برکشم این دلق ارزق فام را
گرچه بدنامی است نزدعاقلان
مانمی خواهیم ننگ ونام را
باده درده چندازاین بادغرور
خاک برسرنفس نافرجام را
دودآه سینه ی نالان من
سوخت این افسردگان خام را
محرم رازازدل شیدای خود
کس نمی بینم زخاص وعام را
بادلارامی مراخاطرخوش است
کزدلم یکباره بردآرام را
ننگرددیگربه سرواندرچمن
هرکه دیدآن سروسیم اندام را
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
****
رونق عهدشباب است دگربستان را
می رسدمژده ی گل بلبل خوش الحان را
ای صباگر،به جوانان چمن بازرسی
خدمت مابرسان سرووگل وریحان را
گرچنین جلوه کندمغبچه ی باده فروش
خاکروب درمیخانه کنم مژگان را
ای که برمه کشی ازعنبرساراچوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بردردکشان می خندند
درسرکارخرابات کنند ایمان را
یارمردان خداباش که درکشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخردطوفان را
بروازخانه ی گردون به درونان مطلب
کاین سیه کاسه درآخربکشدمهمان را
هرکه راخوابگه آخرمشتی خاک است
گوچه حاجت که برافلاک کشی ایوان را
ماه کنعانی من مسندمصرآن توشد
وقت آن است که بدرودکنی زندان را
حافظامی خورورندی کن وخوش باش ولی
دام تزویرمکن چون دگران قرآن را
****
دوش ازمسجدسوی میخانه آمدپیرما
چیست یاران طریقت بعدازاین تدبیرما
مامریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه ی خمارداردپیرما
درخرابات طریقت مابه هم منزل شویم
کاین چنین رفته است درعهدازل تقدیرما
عقل اگرداندکه دل دربندزلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردندازپی زنجیرما
روی خوبت آیتی ازلطف برماکشف کرد
زان زمان جزلطف وخوبی نیست درتفسیرما
بادل سنگینت آیاهیچ درگیردشبی
آه آتشناک وسوزسینه ی شبگیرما
تیرآه مازگردون بگذردحافظ خموش
رحم کن برجان ماپرهیزکن ازتیرما



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۶ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #4
خواجه حافظ شیرازی
0
0
ساقی به نورباده برافروزجام ما
مطرب بگوکه کارجهان شدبه کام ما
مادرپیاله عکس رخ یاردیده ایم
ای بی خبرزلذت شرب مدام ما
هرگزنمیردآن که دلش زنده شدبه عشق
ثبت است برجریده ی عالم دوام ما
چندان بودکرشمه ونازسهی قدان
کایدبه جلوه سروصنوبرخرام ما
ای باداگربه گلشن احباب بگذری
زنهارعرضه ده برجانان پیام ما
گونام مازیادبه عمداچه می بری
خودآیدآن که یادنیاری زنام ما
مستی به چشم شاهددلبندماخوش است
زان روسپرده اندبه مستی زمام ما
ترسم که صرفه ای نبردروزبازخواست
نان حلال شیخ زآب حرام ما
حافظ زدیده دانه ی اشکی همی فشان
باشدکه مرغ وصل کندقصددام ما
دریای اخضرفلک وکشتی هلال
هستندغرق نعمت حاجی قوام ما
****
ای فروغ ماه حسن ازروی رخشان شما
آب روی خوبی ازچاه زنخدان شما
عزم دیدارتوداردجان برلب آمده
بازگردد یابرآیدچیست فرمان شما
کس به دورنرگست طرفی نبست ازعافیت
به که نفروشندمستوری به مستان شما
بخت خواب آلودمابیدارخواهدشدمگر
زان که زدبردیده آبی روی رخشان شما
باصباهمراه بفرست ازرخت گلدسته ای
بوکه بویی بشنویم ازخاک بستان شما
عمرتان بادومراد ای ساقیان بزم جم
گرچه جام مانشدپرمی به دوران شما
دل خرابی می کنددلدار را آگه کنید
زینهارای دوستان جان من وجان شما
کی دهددست این غرض یارب که همدستان شوند
خاطرمجموع مازلف پریشان شما
دوردارازخاک وخون دامن چوازمابگذری
کاندرین ره کشته بسیارندقربان شما
می کندحافظ دعایی بشنوآمینی بگو
روزی مابادلعل شکرافشان شما
ای صباباساکنان شهریزدازمابگو
کای سرحق ناشناسان گوی چوگان شما
گرچه دوریم ازبساط قرب همت دورنیست
بنده ی شاه شماییم وثناخوان شما
ای شهنشاه بلنداخترخداراهمتی
تاببوسم همچواخترخاک ایوان شما
****



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۶ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #5
خواجه حافظ شیرازی
0
0
می دمدصبح وکله بست سحاب
الصبوح الصبوح یااصحاب
می چکدژاله بررخ لاله
المدام المدام یااحباب
می وزدازچمن نسیم بهشت
هان بنوشید دم به دم می ناب
تخت زمردزدست گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
درمیخانه بسته اند دگر
افتتح یامفتح الابواب
لب ودندانت راحقوق نمک
هست برجان وسینه های کباب
این چنین موسمی عجب باشد
که ببندندمیکده به شتاب
بررخ ساقی پری پیکر
همچوحافظ بنوش باده ی ناب
******
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن براین غریب
گفت دردنبال دل ره گم کندمسکین غریب
گفتمش مگذرزمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آردغم چندین غریب
خفته برسنجاب شاهی نازنینی راچه غم
گرزخاروخاره سازدبستروبالین غریب
ای که درزنجیرزلفت جای چندین آشناست
خوش فتادآن خال مشکین بررخ رنگین غریب
می نمایدعکس می دررنگ وروی مهوشت
همچوبرگ ارغوان برصفحه ی نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مورخط گرد رخت
گرچه نبود درنگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره ی شبرنگ تو
درسحرگاهان حذرکن چون بنالداین غریب
گفت حافظ آشنایان درمقام حیرتند
دورنبودگرنشیند خسته ومسکین غریب
*****
ای شاهدقدسی که کشدبند نقابت
وی مرغ بهشتی که دهددانه وآبت
خواهم بشدازدیده دراین فکرجگرسوز
کاغوش که شدمنزل آسایش وخوابت
درویش نمی پرسی وترسم که نباشد
اندیشه ی آمرزش وپروای ثوابت
راه دل عشاق زدآن چشم خماری
پیداست ازاین شیوه که مستست شرابت
تیری که زدی بردلم ازغمزه خطارفت
تابازچه اندیشه کندرای صوابت
هرناله وفریادکه کردم نشنیدی
پیداست نگاراکه بلندست جنابت
دوراست سرآب ازاین بادیه هشدار
تاغول بیابان نفریبدبه سرابت
تادرره پیری به چه آیین روی ای دل
باری به غلط صرف شدایام شبابت
ای قصردل افروزکه منزلگه انسی
یارب مکنادآفت ایام خرابت
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن وبازآکه خرابم زعتابت
************
خمی که ابروی شوخ تودرکمان انداخت
به قصدجان من زارناتوان انداخت
نبودنقش دوعالم که نقش الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم توصدفتنه درجهان انداخت
شراب خورده وخوی کرده می روی به چمن
که آب روی توآتش درارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
توازدهان توام غنچه درگمان انداخت
بنفشه طره ی مفتول خودگره می زد
صباحکایت زلف تودرمیان انداخت
زشرم آن که به روی تونسبتش کردم
سمن به دست صباخاک دردهان انداخت
من ازورع می ومطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم دراین وآن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می شویم
نصیبه ی ازل ازخودنمی توان انداخت
مگرگشایش حافظ دراین خرابی بود
که بخشش ازلش درمی مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شودکه دور زمان
مرابه بندگی خواجه ی جهان انداخت
**********
سینه ازآتش دل درغم جانانه بسوخت
آتشی بوددراین خانه که کاشانه بسوخت
تنم ازواسطه ی دوری دلبربگداخت
جانم ازآتش مهررخ جانانه بسوخت
سوزدل بین که زبس آتش اشکم دل شمع
دوش برمن زسرمهرچوپروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوزمن است
چون من ازخویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه ی زهدمراآب خرابات ببرد
خانه ی عقل مراآتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم ازتوبه که کردم بشکست
همچولاله جگرم بی می وخمخانه بسوخت
ماجراکم کن وبازآکه مرامردم چشم
خرقه ازسربه درآوردوبه شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگوحافظ ومی نوش دمی
که نخفتیم شب وشمع به افسانه بسوخت
***********
ساقیاآمدن عیدمبارک بادت
وان مواعیدکه کردی مرواد ازیادت
درشگفتم که دراین مدت ایام فراق
برگرفتی زحریفان دل ودل می دادت
برسان بندگی دختررزگوبه درآی
که دم همت ماکردزبند آزادت
شادی مجلسیان درقدم ومقدم توست
جای غم بادمرآن دل که نخواهدشادت
شکرایزدکه زتاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن وسرو وگل وشمشادت
چشم بددورکزآن تفرقه ات بازآورد
طالع نامورودولت مادرزادت
حافظ ازدست مده دولت این کشتی نوح
ورنه طوفان حوادث ببردبنیادت
***********
دل ودینم شدودلبربه ملامت برخاست
گفت بامامنشین کزتوسلامت برخاست
که شنیدی که دراین بزم دمی خوش بنشست
که نه درآخرصحبت به ندامت برخاست
شمع اگرزان لب خندان به زبان لافی زد
پیش عشاق توشبهابه غرامت برخاست
درچمن بادبهاری زکنارگل وسرو
به هواداری آن عارض وقامت برخاست
مست بگذشتی وازخلوتیان ملکوت
به تماشای توآشوب قیامت برخاست
پیش رفتارتوپابرنگرفت ازخجلت
سروسرکش که به نازازقدوقامت برخاست
حافظ این خرقه بیندازمگرجان ببری
کاتش ازخرقه ی سالوس وکرامت برخاست
**********
چوبشنوی سخن اهل دل مگوکه خطاست
سخن شناس نیی جان من خطااین جاست
سرم به دنیی وعقبی فرونمی آید
تبارک الله ازاین فتنه هاکه درسرماست
دراندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم واودرفغان ودرغوغاست
دلم زپرده برون شدکجایی ای مطرب
بنال هان که ازاین پرده کارمابه نواست
مرابه کارجهان هرگزالتفات نبود
رخ تودرنظرمن چنین خوشش آراست
نخفته ام زخیالی که می پزددل من
خمارصدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شدزخون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
ازآن به دیرمغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیردهمیشه دردل ماست
چه سازبودکه درپرده می زدآن مطرب
که رفت عمروهنوزم دماغ پرزهواست
ندای عشق تودیشب دراندرون دادند
فضای سینه ی حافظ هنوزپرزصداست
***********
خیال روی تودرهرطریق همره ماست
نسیم موی توپیوندجان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره ی توحجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان توچه می گوید
هزاریوسف مصری فتاده درچه ماست
اگربه زلف درازتودست مانرسد
گناه بخت پریشان ودست کوته ماست
به حاجب درخلوت سرای خاص بگو
فلان زگوشه نشینان خاک درگه ماست
به صورت ازنظرمااگرچه محجوب است
همیشه درنظرخاطرمرفه ماست
اگربه سالی حافظ دری زندبگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
********
مطلب طاعت وپیمان وصلاح ازمن مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روزالست
من همان دم که وضوساختم ازچشمه ی عشق
چارتکبیرزدم یکسره برهرچه که هست
می بده تادهمت آگهی ازسرقضا
که به روی که شدم عاشق وازبوی که مست
کمرکوه کم است ازکمرموراین جا
ناامیدازدررحمت مشوای باده پرست
به جزآن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زیراین طارم فیروزه کسی خوش ننشست
جان فدای دهنش بادکه درباغ نظر
چمن آرای جهان خوشترازاین غنچه نبست
حافظ ازدولت عشق توسلیمانی شد
یعنی ازوصل تواش نیست به جزبادبه دست
*********
شکفته شدگل حمراوگشت بلبل مست
صلای سرخوشی ای صوفیان باده پرست
اساس توبه که درمحکمی چوسنگ نمود
ببین که جام زجاجی چه طرفه اش بشکست
بیارباده که دربارگاه استغنا
چه پاسبان وچه سلطان چه هوشیاروچه مست
ازاین رباط دودرچون ضرورتست رحیل
رواق وطاق معیشت چه سربلندوچه پست
مقام عیش میسرنمی شودبی رنج
بلی به حکم بلابسته اند عهدالست
به هست ونیست مرنجان ضمیروخوش می باش
که نیستی است سرانجام هرکمال که هست
شکوه آصفی واسب بادومنطق طیر
به بادرفت وزوخواجه هیچ طرف نبست
به بال وپرمروازره که تیرپرتابی
هواگرفت زمانی ولی به خاک نشست
زبان کلک توحافظ چه شکرآن گوید
که گفته ی سخنت می برنددست به دست
*********
زلف آشفته وخوی کرده وخندان لب ومست
پیرهن چاک وغزل خوان وصراحی دردست
نرگسش عربده جوی ولبش افسوس کنان
نیم شب مست به بالین من آمدبنشست
سرفراگوش من آوردوبه آوازحزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
عاشقی راکه چنین باده ی شبگیردهند
کافرعشق بودگرنشودباده پرست
بروای زاهدوبردردکشان خرده مگیر
که ندادند جزاین تحفه به ماروزالست
آنچه اوریخت به پیمانه ی مانوشیدیم
اگرازخمربهشت است وگرباده ی مست
خنده ی جام می وزلف گره گیرنگار
ای بساتوبه که چون توبه ی حافظ بشکست
************
دردیرمغان آمدیارم قدحی دردست
مست ازمی ومیخواران ازنرگس مستش مست
درلعل سمنداوشکل مه نوپیدا
وزقدبلنداوبالای صنوبرپست
آخربه چه گویم هست ازخودخبرم چون نیست
وزبهرچه گویم نیست باوی نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چواوبرخاست
وافغان زنظربازان برخاست چواوبنشست
گرغالیه خوشبوشددرگیسوی اوپیچید
ور وسمه کمانکش گشت درابروی اوپیوست
بازآی که بازآیدعمرشده ی حافظ
هرچندکه نایدبازتیری که بشدازشست



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۷ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #6
خواجه حافظ شیرازی
0
0
به جان خواجه وحق قدیم وعهددرست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که زطوفان نوح دست برد
زلوح سینه نیارست نقش مهرتوشست
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر
که باشکستگی ارزدبه صدهزاردرست
زبان موربه آصف درازگشت ورواست
که خواجه خاتم جم یاوه کردوبازنجست
دلاطمع مبرازلطف بی نهایت دوست
چولاف عشق زدی سرببازچابک وچست
به صدق کوش که خورشیدزایدازنفست
که ازدروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم زدست توشیدای کوه ودشت وهنوز
نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ وازدلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشدچواین گیاه نرست
********
مارا،زخیال توچه پروای شراب است
خم گوسرخودگیرکه خم خانه خراب است
گرخمربهشت است بریزیدکه بی دوست
هرشربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شددلبرودردیده ی گریان
تحریرخیال خط اونقش برآب است
بیدارشوای دیده که ایمن نتوان بود
زین سیل دمادم که دراین منزل خواب است
معشوق عیان می گذردبرتوولیکن
اغیارهمی بیندازآن بسته نقاب است
گل بررخ رنگین توتالطف عرق دید
درآتش شوق ازغم دل غرق گلاب است
سبزاست در و دشت بیاتانگذاریم
دست ازسرآبی که جهان جمله سراب است
درکنج دماغم مطلب جای نصیحت
کاین گوشه پر اززمزمه ی چنگ ورباب است
حافظ چه شدارعاشق ورنداست ونظرباز
بس طورعجب لازم ایام شباب است
***********
زلفت هزاردل به یکی تارموببست
راه هزارچاره گر،ازچارسوببست
تاعاشقان به بوی نسیمش دهندجان
بگشودنافه ای ودرآرزوببست
شیداازآن شدم که نگارم چوماه نو
ابرونمودوجلوه گری کردوروببست
ساقی به چندرنگ می اندرپیاله ریخت
این نقشهانگرکه چه خوش درکدوببست
یارب چه غمزه کردصراحی که خون خم
بانعره های قلقلش اندرگلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که درپرده ی سماع
براهل وجدوحال درهای وهو ببست
حافظ هرآن که عشق نورزیدووصل خواست
احرام طوف کعبه ی دل بی وضوببست
***************
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یارب این تاثیردولت درکدامین کوکب است
تابه گیسوی تودست ناسزایان کم رسد
هردلی ازحلقه ای درذکریارب یارب است
کشته ی چاه زنخدان توام کزهرطرف
صدهزارش گردن جان زیرطوق غبغب است
شهسوارمن که مه آیینه دارروی اوست
تاج خورشیدبلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوی برعارضش بین کافتاب گرم رو
درهوای آن عرق تاهست هرروزش تب است
من نخواهم کردترک لعل یار،وجام می
زاهدان معذورداریدم که اینم مذهب است
اندرآن ساعت که برپشت صبابندندزین
باسلیمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بردل من زیرچشمی می زند
قوت جان حافظش درخنده ی زیرلب است
آب حیوانش زمنقاربلاغت می چکد
زاغ کلک من به نام ایزدچه عالی مشرب است
**************
خداچوصورت ابروی دلگشای توبست
گشادکارمن اندرکرشمه های توبست
مراوسرو چمن رابه خاک راه نشاند
زمانه تاقصب نرگس قبای توبست
زکارما ودل غنچه صدگره بگشود
نسیم گل چودل اندرپی هوای توبست
مرابه بندتودوران چرخ راضی کرد
ولی چه سودکه سررشته دررضای توبست
چونافه بردل مسکین من گره مفکن
که عهدباسرزلف گره گشای توبست
توخودوصال دگربودی ای نسیم وصال
خطانگرکه دل امیددروفای توبست
زدست جورتوگفتم زشهرخواهم رفت
به خنده گفت که حافظ بروکه پای توبست
****************
خلوت گزیده رابه تماشاچه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحراچه حاجت است
جانابه حاجتی که توراهست باخدا
کاخر،دمی بپرس که ماراچه حاجت است
ای پادشاه حسن خدارابسوختم
آخرسوال کن که گداراچه حاجت است
ارباب حاجتیم وزبان سوال نیست
درحضرت کریم تمناچه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصدخون ماست
چون رخت ازآن توست به یغماچه حاجت است
جام جهان نماست ضمیرمنیردوست
اظهاراحتیاج خودآن جاچه حاجت است
آن شدکه بارمنت ملاح بردمی
گوهرچودست دادبه دریا،چه حاجت است
ای مدعی بروکه مراباتوکارنیست
احباب حاضرندبه اعداچه حاجت است
ای عاشق گداچولب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضاچه حاجت است
حافظ توختم کن که هنرخودعیان شود
بامدعی نزاع ومحاکاچه حاجت است
************
رواق منظرچشم من آشیانه ی توست
کرم نماوفرودآکه خانه خانه ی توست
به لطف خال وخط ازعارفان ربودی دل
لطیفه های عجب زیردام ودانه ی توست
دلت به وصل گل ای بلبل صباخوش باد
که درچمن همه گلبانگ عاشقانه ی توست
علاج ضعف دل مابه لب حوالت کن
که این مفرح یاقوت درخزانه ی توست
به تن مقصرم ازدولت ملازمتت
ولی خلاصه ی جان خاک آستانه ی توست
من آن نیم که دهم نقددل به هرشوخی
درخزانه به مهرتوونشانه ی توست
توخودچه لعبتی ای شهسوارشیرین کار
که توسنی چوفلک رام تازیانه ی توست
چه جای من که بلغزدسپهرشعبده باز
ازاین حیل که درانبانه ی بهانه ی توست
سرودمجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعرحافظ شیرین سخن ترانه ی توست
**************
بروبه کارخودای واعظ این چه فریاداست
مرا،فتاددل ازره توراچه افتاده است
میان اوکه خداآفریده است ازهیچ
دقیقه ای است که هیچ آفریده نگشاد است
به کام تانرساندمرالبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باداست
گدای کوی توازهشت خلدمستغنی است
اسیرعشق توازهردوعالم آزاداست
اگرچه مستی عشقم خراب کردولی
اساس هستی من زان خراب آباداست
دلامنال زبیدادوجوریارکه یار
تورانصیب همین کردواین ازآن داداست
بروفسانه مخوان وفسون مدم حافظ
کزین فسانه وافسون مرابسی یاداست
**********
تاسرزلف تودردست نسیم افتاده است
دل سودازده ازغصه دونیم افتاده است
چشم جادوی توخودعین سوادسحراست
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده است
درخم زلف توآن خال سیه دانی چیست
نقطه ی دوده که درحلقه ی جیم افتاده است
زلف مشکین تودرگلشن فردوس عذار
چیست طاووس که درباغ نعیم افتاده است
دل من درهوس روی توای مونس جان
خاک راهی است که دردست نسیم افتاده است
همچوگرداین تن خاکی نتواندبرخاست
ازسرکوی توزان روکه عظیم افتاده است
سایه ی قدتوبرقالبم ای عیسی دم
عکس روحیست که برعظم رمیم افتاده است
آن که جزکعبه مقامش نبد ازیادلبت
بردرمیکده دیدم که مقیم افتاده است
حافظ گم شده راباغمت ای یارعزیز
اتحادی است که درعهدقدیم افتاده است
***********



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۷ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #7
خواجه حافظ شیرازی
0
0
بیاکه قصرامل سخت سست بنیاداست
بیارباده که بنیادعمربرباداست
غلام همت آنم که زیرچرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیردآزاداست
چه گویمت که به میخانه دوش مست وخراب
سروش عالم غیبم چه مژده هاداده است
که ای بلندنظرشاهبازسدره نشین
نشیمن تونه این کنج محنت آباداست
تورازکنگره ی عرش می زنند صفیر
ندانمت که دراین دامگه چه افتاده است
نصیحتی کنمت یادگیرودرعمل آر
که این حدیث زپیرطریقتم یاداست
غم جهان مخوروپندمن مبرازیاد
که این لطیفه ی عشقم زرهروی یاداست
رضابه داده بده وزجبین گره بگشای
که برمن وتودراختیارنگشاده است
مجودرستی عهدازجهان سست نهاد
که این عجوزه عروس هزارداماداست
نشان عهدووفانیست درتبسم گل
بنال بلبل بیدل که جای فریاداست
حسدچه می بری ای سست نظم برحافظ
قبول خاطرولطف سخن خداداداست
******************
بی مهررخت روزمرانورنمانده است
وزعمرمراجزشب دیجورنمانده است
هنگام وداع توزبس گریه که کردم
دورازرخ توچشم مرانورنمانده است
می رفت خیال توزچشم من ومی گفت
هیهات ازاین گوشه که معمورنمانده است
وصل تواجل را،زسرم دورهمی داشت
ازدولت هجرتوکنون دورنمانده است
نزدیک شدآن دم که رقیب توبگوید
دورازرخت این خسته ی رنجورنمانده است
صبراست مراچاره ی هجران تولیکن
چون صبرتوان کردکه مقدورنمانده است
درهجرتوگرچشم مراآب روان است
گوخون جگرریزکه معذورنمانده است
حافظ زغم ازگریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را،داعیه ی سورنمانده است
*******************
باغ مراچه حاجت سرووصنوبراست
شمشادخانه پرورماازکه کمتراست
ای نازنین پسرتوچه مذهب گرفته ای
کت خون ماحلال ترازشیرمادراست
چون نقش غم زدورببینی شراب خواه
تشخیص کرده ایم ومداوا مقرَر است
ازآستان پیرمغان سرچراکشیم
دولت درآن سراوگشایش درآن دراست
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کزهرزبان که می شنوم نامکرراست
دی وعده داد وصلم ودرسرشراب داشت
امروزتاچه گویدوبازش چه درسراست
شیرازوآب رکنی واین بادخوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشوراست
فرق است ازآب خضرکه ظلمات جای اوست
باآب ماکه منبعش الله اکبراست
ماآبروی فقروقناعت نمی بریم
باپادشه بگوی که روزی مقدَراست
حافظ چه طرفه شاخ نباتی است کلک تو
کش میوه دل پذیرترازشهدوشکراست
*****************
المنه لله که درمیکده بازاست
زان روکه مرا،بردراوروی نیازاست
خمهاهمه درجوش وخروشندزمستی
وان می که درآن جاست حقیقت نه مجازاست
ازوی همه مستی وغروراست وتکبر
زماهمه بیچارگی وعجزونیازاست
رازی که برغیرنگفتیم ونگوییم
بادوست بگوییم که اومحرم رازاست
شرح شکن زلف خم اندرخم جانان
کوته نتوان دیدکه این قصه درازاست
باردل مجنون وغم طره ی لیلی
رخساره ی محمودوکف پای ایازاست
بردوخته ام دیده چوبازازهمه عالم
تادیده ی من بررخ زیبای توبازاست
درکعبه ی کوی توهرآن کس که بیاید
ازقبله ی ابروی تودرعین نمازاست
ای مجلسیان سوزدل حافظ مسکین
ازشمع بپرسیدکه درسوزوگدازاست
********************
اگرچه باده فرح بخش وبادگل بیزاست
به بانگ چنگ مخورمی که محتسب تیزاست
صراحیَ وحریفی گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ایام فتنه انگیزاست
درآستین مرقَع پیاله پنهان کن
که همچوچشم صراحی زمانه خون ریزاست
به آب دیده بشوییم خرقه هاازمی
که موسم ورع وروزگارپرهیزاست
مجوی عیش خوش ازدور باژگون سپهر
که صاف این سرخم جمله دردی آمیزاست
سپهربرشده پرویزنیست خون افشان
که ریزه اش سرکسری وتاج پرویزاست
عراق وفارس گرفتی به شعرخوش حافظ
بیاکه نوبت بغدادووقت تبریزاست
******************
حال دل باتوگفتنم هوس است
خبردل شنفتنم هوس است
طمع خام بین که قصه ی فاش
ازرقیبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنین عزیزشریف
باتوتاروزخفتنم هوس است
وه که دردانه ای چنین نازک
درشب تارسفتنم هوس است
همچوحافظ به رغم مدَعیان
شعررندانه گفتنم هوس است
**************
صحن بستان ذوق بخش وصحبت یاران خوش است
وقت گل خوش بادکزوی وقت میخواران خوش است
ازصباهردم مشام جان ماخوش می شود
آری آری طیب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت سازکرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوش است
مرغ خوش خوان رابشارت بادکاندر راه عشق
دوست راباناله ی شبهای بیداران خوش است
نیست دربازار عالم خوش دلی ورزان که هست
شیوه ی رندی وخوش باشیَ عیَاران خوش است
اززبان سوسن آزاده ام آمدبه گوش
کاندراین دیرکهن کارسبک باران خوش است
حافظاترک جهان گفتن طریق خوش دلی است
تانپنداری که احوال جهان داران خوش است
**************
کنون که برکف گل جام باده ی صاف است
به صدهزارزبان بلبلش دراوصاف است
بخواه دفتراشعاروراه صحراگیر
چه وقت مدرسه وبحث کشف کشاف است
فقیه مدرسه دی مست بودوفتوی داد
که می حرام ولی به زمال اوقاف است
به دردوصاف توراحکم نیست خوش درکش
که هرچه ساقی ماکردعین الطاف است
ببر زخلق وچوعنقاقیاس کار بگیر
که صیت گوشه نشینان زقاف تاقافست
حدیث مدَعیان وخیال همکاران
همان حکایت زردوز وبوریاباف است
خموش حافظ واین نکته های چون زرسرخ
نگاهدارکه قلَاب شهر صرَاف است
****************
دراین زمانه رفیقی که خالی ازخلل است
صراحی می ناب وسفینه ی غزل است
جریده روکه گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیرکه عمرعزیزبی بدل است
نه من زبی عملی درجهان ملولم وبس
ملالت علماهم زعلم بی عمل است
به چشم عقل دراین رهگذارپرآشوب
جهان وکارجهان بی ثبات وبی محل است
بگیرطرَه ی مه چهره ای وقصَه مخوان
که سعدونحس زتاثیر زهره وزحل است
دلم امیدفراوان به وصل روی توداشت
ولی اجل به ره عمررهزن امل است
به هیچ دورنخواهندیافت هشدارش
چنین که حافظ مامست باده ی ازل است
*******************



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۷ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #8
خواجه حافظ شیرازی
0
0
گل دربر،ومی درکف ومعشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روزغلام است
گوشمع میاریددراین جمع که امشب
درمجلس ماماه رخ دوست تمام است
درمذهب ماباده حلال است ولیکن
بی روی توای سروگل اندام حرام است
گوشم همه برقول نی ونغمه ی چنگ است
چشمم همه برلعل لب وگردش جام است
درمجلس ماعطرمیامیزکه مارا
هرلحظه زگیسوی توخوشبوی مشام است
ازچاشنی قندمگوهیچ وزشکَر
زان روکه مراازلب شیرین توکام است
تاگنج غمت دردل ویرانه مقیم است
همواره مراکوی خرابات مقام است
ازننگ چه گویی که مرانام زننگ است
وزنام چه پرسی که مراننگ زنام است
میخواره وسرگشته ورندیم ونظرباز
وان کس که چومانیست دراین شهرکدام است
بامحتسبم عیب مگوییدکه اونیز
پیوسته چوما،درطلب عیش مدام است
حافظ منشین بی می ومعشوق زمانی
کایَام گل ویاسمن وعیدصیام است
**********************
به کوی میکده هرسالکی که ره دانست
دری دگرزدن اندیشه ی تبه دانست
زمانه افسررندی ندادجزبه کسی
که سرفرازی عالم دراین کله دانست
درآستانه ی میخانه هرکه یافت رهی
زفیض جام می اسرارخانقه دانست
هرآن که رازدوعالم زخط ساغرخواند
رموزجام جم ازنقش خاک ره دانست
ورای طاعت دیوانگان زمامطلب
که شیخ مذهب ماعاقلی گنه دانست
دلم زنرگس ساقی امان نخواست به جان
چراکه شیوه ی آن ترک دل سیه دانست
زجورکوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گریست که ناهیددیدومه دانست
حدیث حافظ وساغرکه می زندپنهان
چه جای محتسب وشحنه پادشه دانست
بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر
نمونه ای ز،خم طاق بارگه دانست
*********************
صوفی ازپرتو می رازنهانی دانست
گوهرهرکس ازاین لعل توانی دانست
قدرمجموعه ی گل ،مرغ سحرداندوبس
که نه هرکو ورقی خواندمعانی دانست
عرضه کردم دوجهان بردل کارافتاده
به جزازعشق توباقی همه فانی دانست
آن شداکنون که زابنای عوام اندیشم
محتسب نیزدراین عیش نهانی دانست
دلبرآسایش مامصلحت وقت ندید
ورنه ازجانب مادل نگرانی دانست
سنگ وگل راکندازیمن نظرلعل وعقیق
هرکه قدرنفس بادیمانی دانست
ای که ازدفترعقل آیت عشق آموزی
ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
می بیاوردکه ننازدبه گل باغ جهان
هرکه غارتگری بادخزانی دانست
حافظ این گوهرمنظوم که ازطبع انگیخت
زاثرتربیت آصف ثانی دانست
***********************
روضه ی خلدبرین خلوت درویشان است
مایه ی محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد
فتح آن درنظررحمت درویشان است
قصرفردوس که رضوانش به دربانی رفت
منظری ازچمن نزهت درویشان است
آن چه زرمی شودازپرتوآن قلب سیاه
کیمیایی است که درصحبت درویشان است
آن که پیشش بنهدتاج تکبرخورشید
کبریایی است که درحشمت درویشان است
دولتی راکه نباشدغم ازآسیب زوال
بی تکلَف بشنودولت درویشان است
خسروان قبله ی حاجات جهانندولی
سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصودکه شاهان به دعامی طلبند
مظهرش آینه ی طلعت درویشان است
ازکران تا به کران لشکرظلم است ولی
ازازل تا به ابدفرصت درویشان است
ای توانگرمفروش این همه نخوت که تورا
سر وزردرکنف همت درویشان است
گنج قارون که فرومی شودازقهرهنوز
خوانده باشی که هم ازغیرت درویشان است
حافظ ارآب حیات ازلی می خواهی
منبعش خاک درخلوت درویشان است
من غلام نظرعاصف عهدم کو را
صورت خواجگی وسیرت درویشان است
******************
به دام زلف تودل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
گرت زدست برآید مراد خاطرما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
به جانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع
شبان تیره مرادم فنای خویشتن است
چو رای عشق زدی باتوگفتم ای بلبل
مکن که آن گل خندان برای خویشتن است
به مشک چین وچگل نیست بوی گل محتاج
که نافه هاش زبندقبای خویشتن است
مرو به خانه ی ارباب بی مروَت دهر
که گنج عافیتت درسرای خویشتن است
بسوخت حافظ ودرشرط عشق بازی او
هنوزبرسرعهدووفای خویشتن است
*******************
لعل سیراب به خون تشنه لب یارمن است
وزپی دیدن اودادن جان کارمن است
شرم ازآن چشم سیه بادش ومژگان دراز
هرکه دل بردن اودیدودرانکارمن است
ساروان رخت به دروازه مبرکان سرکو
شاه راهیست که منزلگه دلدارمن است
بنده ی طالع خویشم که دراین قحط وفا
عشق آن لولی سرمست خریدارمن است
طبله ی عطرگل وزلف عبیرافشانش
فیض یک شمَه زبوی خوش عطَارمن است
باغبان همچونسیمم زدرخویش مران
کاب گلزارتوازاشک چوگلنارمن است
شربت قندوگلاب ازلب یارم فرمود
نرگس اوکه طبیب دل بیمارمن است
آن که درطرزغزل نکته به حافظ آموخت
یارشیرین سخن نادره گفتارمن است
***********************



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۸ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #9
خواجه حافظ شیرازی
0
0
روزگاریست که سودای بتان دین من است
غم این کارنشاط دل غمگین من است
دیدن روی تورادیده ی جان بین باید
وین کجامرتبه ی چشم جهان بین من است
یارمن باش که زیب فلک وزینت دهر
ازمه روی توواشک چوپروین من است
تامراعشق توتعلیم سخن گفتن کرد
خلق راوردزبان مدحت وتحسین من است
دولت فقرخدایابه من ارزانی دار
کاین کرامت سبب حشمت وتمکین من است
واعظ شحنه شناس این عظمت گومفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یارب این کعبه ی مقصودتماشاگه کیست
که مغیلان طریقش گل ونسرین من است
حافظ ازحشمت پرویزدگرقصه مخوان
که لبش جرعه کش خسروشیرین من است
*******************
منم که گوشه ی میخانه خانقاه من است
دعای پیرمغان وردصبحگاه من است
گرم ترانه ی چنگ صبوح نیست چه باک
نوای من به سحرآه عذرخواه من است
زپادشاه وگدا فارغم بحمدالله
گدای خاک دردوست پادشاه من است
غرض زمسجدومیخانه ام وصال شماست
جزاین خیال ندارم خداگواه من است
مگربه تیغ اجل خیمه برکنم ورنی
رمیدن ازدردولت نه رسم وراه من است
ازآن زمان که براین آستان نهادم روی
فرازمسندخورشیدتکیه گاه من است
گناه اگرچه نبوداختیارماحافظ
تودرطریق ادب باش گوگناه من است
******************
زگریه مردم چشمم نشسته درخون است
ببین که درطلبت حال مردمان چون است
بیادلعل تووچشم مست میگونت
زجام غم،می لعلی که می خورم خون است
زمشرق سرکوآفتاب طلعت تو
اگرطلوع کندطالعم همایون است
حکایت لب شیرین کلام فرهاداست
شکنج طرَه ی لیلی مقام مجنون است
دلم بجوکه قدت همچوسرودلجویست
سخن بگوکه کلامت لطیف وموزون است
زدورباده به جان راحتی رسان ساقی
که رنج خاطرم ازجوردورگردون است
ازآن دمی که زچشمم برفت رودعزیز
کناردامن من همچورودجیحون است
چگونه شادشوداندرون غمگینم
به اختیارکه ازاختیاربیرون است
زبیخودی طلب یارمی کندحافظ
چومفلسی که طلبکارگنج قارون است
**********************
خم زلف تودام کفر و دین است
زکارستان اویک شمَه این است
جمالت معجزحسن است لیکن
حدیث غمزه ات سحرمبین است
زچشم شوخ توجان کی توان برد
که دایم باکمان اندرکمین است
برآن چشم سیه صدآفرین باد
که درعاشق کشی سحرآفرین است
عجب علمی است علم هیات عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمین است
توپنداری که بدگورفت وجان برد
حسابش باکرام الکاتبین است
مشوحافظ زکیدزلفش ایمن
که دل بردوکنون دربند دین است
*********************
دل سراپرده ی محبت اوست
دیده آیینه دارطلعت اوست
من که سردرنیاورم به دوکون
گردنم زیربارمنَت اوست
تو و طوبی وما و قامت یار
فکرهرکس به قدرهمَت اوست
گرمن آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم درآن حرم که صبا
پرده دارحریم حرمت اوست
بی خیالش مبادمنظرچشم
زان که این گوشه جای خلوت اوست
هرگل نوکه شدچمن آرای
زاثر رنگ وبوی صحبت اوست
دورمجنون گذشت ونوبت ماست
هرکسی پنج روزنوبت اوست
ملکت عاشقی وگنج طرب
هرچه دارم زیمن همت اوست
من ودل گرفداشدیم چه باک
غرض اندرمیان سلامت اوست
فقرظاهر مبین که حافظ را
سینه گنجینه ی محبت اوست
********************
آن سیه چرده که شیرینی عالم بااوست
چشم میگون لب خندان دل خرَم بااوست
گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی
اوسلیمان زمانست که خاتم بااوست
روی خوب است وکمال هنرودامن پاک
لاجرم همَت پاکان دوعالم بااوست
خال مشکین که بدان عارض گندم گون است
سرَآن دانه که شدرهزن آدم بااوست
دلبرم عزم سفرکردخدارایاران
چه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست
باکه این نکته توان گفت که آن سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم بااوست
حافظ ازمعتقدان است گرامی دارش
زان که بخشایش بس روح مکرَم بااوست
*********************
سرارادت ماوآستان حضرت دوست
که هرچه برسرما می رودارادت اوست
نظیردوست ندیدم اگرچه ازمه ومهر
نهادم آینه هادرمقابل رخ دوست
صبازحال دل تنگ ماچه شرح دهد
که چون شکنج ورقهای غنچه توبرتوست
نه من سبوکش این دیررندسوزم وبس
بساسراکه دراین کارخانه سنگ وسبوست
مگرتوشانه زدی زلف عنبرافشان را
که بادغالیه ساگشت وخاک عنبربوست
نثارروی توهربرگ گل که درچمن است
فدای قدَتوهرسروبن که برلب جوست
زبان ناطقه دروصف شوق نالان است
چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست
رخ تودردلم آمدمرادخواهم یافت
چراکه حال نکودرقفای فال نکوست
نه این زمان دل حافظ درآتش هوس است
که داغدارازل همچو لاله ی خودروست
****************
دارم امیدعاطفتی ازجناب دوست
کردم جنایتَی وامیدم به عفواوست
دانم که بگذردزسرجرم من که او
گرچه پری وش است ولیکن فرشته خوست
چندان گریستیم که هرکس که برگذشت
دراشک ماچودیدروان گفت کاین چه جوست
هیچ است آن دهان ونبینم ازاونشان
مویست آن میان وندانم که آن چه موست
دارم عجب زنقش خیالش که چون نرفت
ازدیده ام که روزوشبش کارشست وشوست
بی گفت وگوی زلف تودل راهمی کشد
بازلف دلکش توکراروی گفت وگوست
عمریست تاززلف توبویی شنیده ام
زان بوی درمشام دل من هنوزبوست
حافظ بد است حال پریشان توولی
بربوی زلف یارپریشانی ات نکوست
**********************



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۳۹ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
مشخصات NeverMore

مستراحی به وسعت یک مملکت...
**********
دانشجو

اطلاعات کاربر
جنسیت :

ارسال‌ها: 1,228

گروه: دانشجو

تاریخ عضویت: ۱۳۸۸ اسف


اعتبار: 64

مدالها : نشان کاربر شیطوننشان دوم مسابقه ها

میزان اخطار:

سپاس ها 4055
سپاس شده 3937 بار در 1124 ارسال
ارسال: #10
خواجه حافظ شیرازی
0
0
آن پیک نامورکه رسیدازدیاردوست
آوردحرزجان زخط مشکباردوست
خوش می دهدنشان جلال وجمال یار
خوش می کندحکایت عزَ و وقاردوست
دل دادمش به مژده و خجلت همی برم
زین نقدقلب خویش که کردم نثاردوست
شکرخداکه ازمددبخت کارساز
برحسب آرزوست همه کاروباردوست
سیرسپهر ودورقمرراچه اختیار
درگردشندبرحسب اختیاردوست
گربادفتنه هردوجهان رابه هم زند
ماوچراغ چشم وره انتظاردوست
کحل الجواهری به من آرای نسیم صبح
زان خاک نیکبخت که شدرهگذاردوست
ماییم وآستانه ی عشق وسرنیاز
تاخواب خوش کرابرداندرکناردوست
دشمن به قصدحافظ اگردم زندچه باک
منَت خدای راکه نیم شرمساردوست
**********************
صبااگرگذری افتدت به کشوردوست
بیارنفحه ای ازگیسوی معنبردوست
به جان اوکه به شکرانه جان برافشانم
اگربه سوی من آری پیامی ازبردوست
وگرچنان که درآن حضرتت نباشدبار
برای دیده بیاورغباری ازدردوست
من گداوتمنَای وصل اوهیهات
مگربه خواب ببینم خیال منظردوست
دل صنوبریم همچوبیدلرزان است
زحسرت قدوبالای چون صنوبردوست
اگرچه دوست به چیزی نمی خردمارا
به عالمی نفروشیم مویی ازسردوست
چه باشدارشودازبندغم دلش آزاد
چوهست حافظ مسکین غلام وچاکردوست
****************
مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
تاکنم جان ازسررغبت فدای نام دوست
واله وشیداست دایم همچوبلبل درقفس
طوطی طبعم زعشق شکَروبادام دوست
زلف اودام است وخالش دانه ی آن دام ومن
برامیددانه ای افتاده ام دردام دوست
سرزمستی برنگیردتا به صبح روزحشر
هرکه چون من درازل یک جرعه خوردازجام دوست
بس نگویم شمَه ای ازشرح شوق خودازآنک
دردسرباشدنمودن بیش ازاین ابرام دوست
گردهددستم کشم دردیده همچون توتیا
خاک راهی کان مشرَف گردد ازاقدام دوست
میل من سوی وصال وقصداوسوی فراق
ترک کام خودگرفتم تابرآیدکام دوست
حافظ اندر درد او می سوز و بی درمان بساز
زان که درمانی ندارد درد بی آرام دوست
********************
روی توکس ندیدوهزارت رقیب هست
درغنچه ای هنوز وصدت عندلیب هست
گرآمدم به کوی توچندان غریب نیست
چون من درآن دیارهزاران غریب هست
درعشق خانقاه وخرابات فرق نیست
هرجاکه هست پرتوی روی حبیب هست
آن جاکه کارصومعه راجلوه می دهند
ناقوس دیرراهب ونام صلیب هست
عاشق که شدکه یاربه حالش نظرنکرد
ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست
فریادحافظ این همه آخربه هرزه نیست
هم قصَه ی غریب وحدیثی عجیب هست
******************
اگرچه عرض هنر پیش یار بی ادبیست
زبان خموش ولیکن دهان پر از عربیست
پری نهفته رخ ودیو درکرشمه ی حسن
بسوخت دیده زحیرت که این چه بوالعجبیست
درین چمن گل بی خارکس نچید آری
چراغ مصطفوی باشراربولهبیست
سبب مپرس که چرخ ازچه سفله پرورشد
که کام بخشی اورابهانه بی سببی است
به نیم جو نخرم طاق خانقاه ورباط
مراکه مصطبه ایوان وپای خم طنبیست
جمال دختررز نورچشم ماست مگر
که درنقاب زجاجیَ وپرده ی عنبیست
هزارعقل وادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بی ادبیست
بیارمی که چوحافظ هزارم استظهار
به گریه ی سحریَ ونیازنیم شبیست
*******************
خوشترزعیش وصحبت وباغ وبهارچیست
ساقی کجاست گوسبب انتظارچیست
هروقت خوش که د ست دهدمغتنم شمار
کس راوقوف نیست که انجام کارچیست
پیوندعمربسته به مویی است هوش دار
غم خوارخویش باش غم روزگارچیست
معنیَ آب زندگی وروضه ی ارم
جزطرف جویبار و می خوشگوارچیست
مستورومست هردوچوازیک قبیله اند
مادل به عشوه ی که دهیم اختیارچیست
رازدرون پرده چه داندفلک خموش
ای مدَعی نزاع توبا پرده دارچیست
سهووخطای بنده گرش اعتبارنیست
معنیَ عفوورحمت آمرزگارچیست
زاهدشراب کوثر وحافظ پیاله خواست
تادرمیانه خواسته ی کردگارچیست
**************
بنال بلبل اگربامنت سریاری است
که مادوعاشق زاریم وکارمازاریست
درآن زمین که نسیمی وزدزطرَه ی دوست
چه جای دم زدن نافه های تاتاریست
بیار باده که رنگین کنیم باده ی زرق
که مست جام غروریم ونام هشیاریست
خیال زلف توپختن نه کارهرخامی است
که زیرسلسله رفتن طریق عیَاریست
لطیفه ایست نهانی که عشق ازاوخیزد
که نام آن نه لب لعل وخطَ زنگاریست
جمال شخص نه چشم است وزلف وعارض وخال
هزارنکته دراین کاروبار دلداریست
قلندران حقیقت به نیم جونخرند
قبای اطلس آن کس که ازهنرعاریست
برآستان تومشکل توان رسیدآری
عروج برفلک سروری به دشواریست
سحرکرشمه ی چشمت به خواب می دیدم
زهی مراتب خوابی که به زبیداریست
دلش به ناله میازاروختم کن حافظ
که رستگاری جاویددرکم آزاریست
********************
یارب این شمع دل افروز زکاشانه ی کیست
جان ماسوخت بپرسید که جانانه ی کیست
حالیاخانه براندازدل ودین من است
تادرآغوش که می خسبدوهمخانه ی کیست
باده ی لعل لبش کزلب من دورمباد
راح روح که وپیمان ده پیمانه ی کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسیدخداراکه به پروانه ی کیست
می دهد هرکسش افسونی ومعلوم نشد
که دل نازک اومایل افسانه ی کیست
یارب آن شاه وش ماه رخ زهره جبین
درَ یکتای که وگوهریکدانه ی کیست
گفتم:آه ازدل دیوانه ی حافظ بی تو
زیرلب خنده کنان گفت:که دیوانه ی کیست
***********************
ماهم این هفته برون رفت وبه چشمم سالی است
حال هجران توچه دانی که چه مشکل حالی است
مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خوددیدگمان بردکه مشکین خالیست
می چکدشیرهنوز ازلب همچون شکرش
گرچه درشیوه گری هرمژه اش قتَالیست
ای که انگشت نمایی به کرم درهمه شهر
وه که درکارغریبان عجبت اهمالیست
بعدازاینم نبود شائبه درجوهرفرد
که دهان تودراین نکته خوش استدلالیست
مژده دادندکه برماگذری خواهی کرد
نیَت خیرمگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که ازناله تنش چون نالیست
*******************



امضای NeverMore
اون که حالتو نمی پرسه…
خیلی خوب می دونه که حالت پرسیدن نداره!
۱۲-۲۲-۱۳۸۸ ۱۱:۴۰ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط darya
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  کل کل شعرا سر خال هندوی ترک شیرازی... §ДDONI 5 775 ۲-۶-۱۳۸۹ ۰۹:۵۹ صبح
آخرین ارسال: فاطمی

پرش به انجمن:

بازگشت به بالابازگشت به محتوا
Check Google Page Rank