اخطار‌های زیر رخ داد:
Warning [2] Cannot modify header information - headers already sent by (output started at /home/delta/public_html/forum/inc/languages/persian/fitonpage.lang.php:1) - Line: 1689 - File: inc/functions.php PHP 5.2.17 (Linux)
File Line Function
[PHP]   errorHandler->error
/inc/functions.php 1689 header
/inc/functions.php 1757 my_setcookie
/inc/functions_indicators.php 42 my_set_array_cookie
/showthread.php 589 mark_thread_read





آخرین اخبار: --- *** همیاران دلتا *** --- عناوین کاربری --- طرح رای گیری تایید و تمدید عنوان های آزمایشی دلتا --- تغییرات نام های کاربری در دلتا --- اتفاقات و فعالیت های اخیر و امکانات جدید ---

ارسال پاسخ 
داستان سازی
نویسنده پیام
Amitris

heydari
*******
همکار سابق

ارسال‌ها: 1,645
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ خرد
اعتبار: 64

سپاس ها 1201
سپاس شده 5009 بار در 1903 ارسال
ارسال: #31
RE: داستان سازی
0
0
ازینکه همه چیز خواب بوده هم احساس ارامش میکرد هم وحشت.بله او اغوش نینا را احساس کرده بود و باور داشت که نینا به دنبال دانیال خودش میگشت.دوست داشت بداند چه اتفاقی برای همه ان ادمها می افتد.از سلول کوچکش او را به اتاقی بزرگ هدایت کردند.یک اتاق کار ساده با تزیینات ارتشی!! اینجا باید اتاق کار یک ارتشی بازنشسته باشد!! دامون روی صندلی رو به روی میز نشست درحالیکه ایجا هم برایش غریب بود!! ان مرد درشت اندام طوری رفتار میکرد که انگار با دامون دوستی قدیمی دارد.اول از او برای مشت محکمی به صورتش کوبیده بود عذرخواهی کرد و بعد از اتاق خارج شد و به دامون اجازه داد تا به شب گذشته فکر کند....

دامون احساس ارامش عجیبی در اینجای غریبه داشت.انگار به اتفاقات عجیب یک شبه عادت کرده بود و یا شاید هیچ اتفاق عجیبی برایش به اندازه نینا مهم نبود!!و شاید هم همه این ارامش از نااگاهی دامون درباره اتفاقات پیش رویش بود.بله... به زودی این ارامشو کرختی تمام شد!!

مراقب همدیگه باشین
با باي
۱-۲۱-۱۳۹۰ ۰۶:۳۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Artemis ، sheinos ، Mona ، Matina
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #32
RE: داستان سازی
0
0
مرد مسنی وارد اتاق شد و پشت میز نشست . کت و شلوار اتو کشیده و مرتبش ، کراوات و ریش های تراشیده و کفش واکس زده ی او کاملا نمایانگر این بود که یک ارتشی به تمام معناست !
دامون را دعوت به نشستن کرد و برایش چای سفارش داد . حالا دامون با مرد ارتشی و مرد قوی هیکل در اتاق تنها بودند .

-"خیلی ار برخوردمون متاسفم ." مرد ارتشی بود که زبان به سخن باز کرده بود . " ولی ما مجبور بودیم که این رفتار رد داشته باشیم . بین ما کسی بود که ما فکر می کنیم خبر چینه و اگه جور دیگه ای برخورد می کردیم مارو لو می داد . "

دامون که در دیوانه شدنش دیگر شکی نداشت گفت : " هرچی که شما میگین درست ! من الان چرا اینجام ؟ اینجا کجاست ؟ چرا انقدر سریع منو می برین خارج از ایران بعد دوباره میارین ایران ؟ اصلا چطوری اینکارو می کنین ؟ با من چی کار دارین ؟ اصلا کی هستین ؟ اسم منو از کجا می دونین ؟ از کجا فهمیدین من کجا .... "

مرد کنار دست او که هنوز مشتش را از خاطر نمی برد خندید و حرف دامون را قطع کرد : " دامون ! چقدر سوال میکنی ؟ چقدرم سریع ! ایول بابا ایول . این آقا که من آوردم پیشت اسمشون آقای کرمی هست و اینجا هم خونه ی ایشونه . ایران و خارج ایران و این حرفارو هم احتمالا تقصیر منه . خیلی مشتم سنگین بوده حتما . تو بیهوش شدی .حتما خواب دیدی. معذرت میخوام رفیق ولی مجبور بودم چون اون عوضی باهام بود . تا دم قفس هم اومد که خیالش راحت شه که ما گرفتیمتو این حرفا .نمی دونه ما می دونیم جاسوسه .ازگل ! دهنش سرویسه عوضی ! "

دامون گفت :" و شما خودتون کی هستین ؟ "
آن مرد با حالتی که نمایانگر تعجب و خنده بود گقت : " گرفتی مارو ؟ من سامانم "
سامان ؟ دامون تا حالا در زندگی اش دوستی بنام سامان نداشته بود .ولی از حالت آن مرد بعید به نظر می رسید که دروغ گفته باشد . پس جریان چه بود ؟شاید آلزایمر گرفته باشد ؟ یا حافظش را کامل از دست داده باشد ؟ ولی بقیه ی خاطره های زنگی اش سرجایشان بود ! واقعا دیوانه شده بود ؟

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۱-۲۸-۱۳۹۰ ۱۰:۱۳ صبح
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط alone ، Artemis ، Matina
alone

my life for you
********
مدیر انجمن

ارسال‌ها: 3,284
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ مرد
اعتبار: 67
نشان اخلاق
نشان اخلاق
سپاس ها 5669
سپاس شده 7308 بار در 2605 ارسال
ارسال: #33
RE: داستان سازی
0
0
توی همین فکر ها بود که اقای کرمی گفت : "دامون جان دیگه مسخره بازی بسه بگو ببینم تونستی کار اون
نماینده مجلسی که عضو کمیسیون امنیت ملی بود رو تموم کنی یا نه ؟!!!"

دامون وقتی این حرف رو شنید مات و مبهوت سر جاش خشکش زد و گفت :" چی؟ نماینده مجلس ؟ کشتن؟ من ؟
چی داری می گی ؟
من تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده اون وقت تو میگی من آدم کشتم ؟"

کرمی : " تو دیگه داری شورشو در میاری ها از وقتی که به هوش اومدی هی داری چرت و پرت میگی و هیچی نمیگم بسه دیگه "

بعد به سامان اشاره ای کرد و سامان هم دست دامون رو گرفت و کشون کشون بردش توی یه اتاق حبسش کرد ...

سلامتي سه تن : ناموس و رفيق و وطن
سلامتي سه کس : زندوني و سرباز و بي کس
سلامتي باغبوني که زمستونشو از بهار بيشتر دوست داره



وبلاگ گروه نرم افزار اردبيل

۱-۲۸-۱۳۹۰ ۰۳:۳۹ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط sheinos ، Artemis
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #34
RE: داستان سازی
0
0
سامان گفت : " دامون چرا اینجوری میکنی ؟ این قضیه شوخی بردار نبست . اینا اصلا باهات شوخی ندارند از این کارا دست بردار . من نگرانتم . چرا اون چیزی که هماهنگ کردیمو بهش نمیگی ؟ ما که باهم صحبت کردیم که چی کار کنی .نکنه واقعا کشتیش؟ "
دامون دستی بر سرش کشید و گفت : " سامان می خوام یه سوالی ازت بکنم و خواهش می کنم راستشو بگو . تو دوست منی ؟ منو میشناسی ؟ "
سامان ابروهایش را درهم کرد و گفت : " دامون مشتی که بهت زدم .... شاید باعث شده که ... "
دامون به میان حرفش پرید و گفت : " مشت تو باعث هیچ اتفاقی نشده . من همه چیز رو خوب یادمه ولی تو رو اصلا یادم نمیاد که دوست من باشی و اینکه حتی یکبار هم ندیده بودمت تا قبل بیمارستان ! بخدا شوخی نمی کنم حرفمو باور کن . فکر کنم منو اشتباه گرفتین .شاید همزاد منه یا اینکه خیلی شبیه منه . نمی دونم ! "

سامان که هنوز متقاعد نشده بود که آیا دامون شوخی میکند یا نه درب سلول را باز کرد و داخل سلول شد . درب را پشت سرش قفل کرد .بر روی تخت نشست و گفت :" دامون تو چت شده ؟ من از بچگی با تو دوست بودم . ما خیلی وقته که همدیگرو می شناسیم . میخوای بگی واقعا منو یادت نمیاد ؟ "

دامون سرش را به حالت نفی تکان داد .
سامان ادامه داد :" هیچی ؟ هیچ کدوم از کارایی که با هم کردیم ؟ سفرها ؟ دعواها ؟ دزدی ها ؟ "
دزدی ؟ یعنی او دزد هم بود ؟
دامون گفت : " من اصلا اینایی که میگی برام معنایی نداره . من زندگیم یه زندگی ساده بوده از اولش تا حالا . خیلی متوسط و بدور از هیجان با یک کار کارمندی ! همین ! همشم یادمه ."

سامان به فکر فرو رفت و بعد از چند لحظه گفت : " نکنه .... گفتی اولین باری که منو دیدی کی بود ؟ "
_" تو اون بیمارستان با لباس پلیس. "
سامان گفت :" ولی من روز قبلش تورو تا دم در خونه ی اون یارو رسوندم . یادت نیست ؟ "
دامون که دیگر کلافه شده بود گفت " نه ! نه ! نه! یادم نیست چون من نبودم ! من نیستم ! بابا منو اشتباه گرفتی ! "
سامان گفت :" گردنبندت ! تو همیشه گردنبندت گردنت بود. اگه خودت نیستی پس اون چیه ؟ "
_" کدوم ؟ من که اصلا گردنبند نمی ... " تازه متوجه گردنبند در گردن خود شد . یک پلاک فربهر بود که حلقه دور کمر آن به شکل علامت ین و یانگ بود .
با خود فکر کرد :" این دیگه از کجا اومده خدا ! چقدر آشناس ! "

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۲-۲۱-۱۳۹۰ ۰۴:۱۷ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط S.A.M ، Artemis ، Matina
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #35
RE: داستان سازی
0
0
این پلاک رو کجا دیده بود ؟احساس خیلی نزدیکی نسبت به آن داشت .سرش را بلند کرد و در چشمان سامان خیره شد .به نظر نمی رسید که او دروغ گفته باشد .
دامون از جایش بلند شد و به سمت پنجره رفت . سامان که با نگاهش او را دنبال می کرد گفت :" چی شد ؟ یادت اومد چیزی ؟یا اینکه رفیق چندین و چند سالتو به اینا فروختی ؟ "

دامون برگشت و گفت : " نه . من آدمی نیستم که رفیقمو بفروشم سامان .فقط مشکل اینه که .. من یادم نمیاد ...هیچی. ..نمی دونم چم شده .واقعا تورو اصلا بیاد نمیارم .ولی اگه اینا که بهم میگی درسته پس کمکم کن یادم بیاد ."

سامان قدری تامل کرد و گفت : " باشه . من بهت اعتماد میکنم .حالا خوب گوش کن ببین چی میگم . الان فرصت این حرفا نیست .اینارو که میگم خوب تو گوشت فعلا فرو کن تا بعدا برات توضیح بدم . الکی هم سوال نکن چون احتمالا با این مشکل عظیمی که داری هیچیو یادت نمیاد. تو قرار بوده اون یارو رو تو کمیسیون ملی بکشی . یعنی اینا قرار گذاشته بودن برات .برامون .ما هم مجبور شدیم اینکارو بکنیم.منو تو هماهنگ کردیم. .واسه همین تو قرار شد یه صحنه ساختگی از قتلش درست کنی. من با خود طرف هماهنگ کرده بودم . الان تو باید بگی کار طرفو ساختی و همه چی ردیفه .جنازش رو هم سر به نیست کردی. اونم قراره دیگه ایران آفتابی نشه فعلا تا برنامه ی دستگیری اینارو براشون ردیف کنیم . اینارو الان میای میگی تا بعد ببینیم که واقعا تو دیشب چی کار کردی و چه بلایی سرت اومده . الان باید عکس جنازشو هم نشون بدی . اونو هم نمی دونی کجا گذاشتی نه ؟ اصلا چاپ کردی یا هنوز تو دوربینه؟؟ "

دامون سرش را به حالت نفی تکان داد . سامان ادامه داد:" شانس آوردیم که همون دیشب یه نسخه واسم Email کردی . من میرم چاپش می کنم میام .همینجا بمون.یه کم استراحت کن تا بیام.اینا مه گفتم یادت نرهه ها ... ! دامون دهنمون سرویسه ها !"

-" باشه ..." دوباره بر روی تختش نشست .سامان رفت و درب را بر روی او قفل کرد .احساس گرسنگی می کرد .ولی چیزی برای خوردن آنجا پیدا نمی شد .دراز کشید .از این همه اتفاق سرش یه درد آمده بود . چشمانش را بست .

.............................

-" نکنه تو کماست ؟ "
-" نه بابا خودشو مارو باهم فیلم کرده مرتیکه ! بزار بزنم ... "
-" نه!! من نگرانشم.بیاین ببریمش بیمارستان. "
صدای آخر برایش دلنشین بود .باعث شد چشمانش را باز کند .از اینکه می دید 4 جفت چشم به او خیره شدند تعجب کرد . سریعا در جایش نشست .نگاهی به آنها کرد و چشمانش بر روی نینا خیره ماند .

سپهر گفت :" تو چت شده ؟ چرا اینجوری میکنی ؟ دهنت ..."
نوید به میان حرفش پرید و گفت :" دانیال فکر کردیم مردی مرد! چه وضعه خوابیدنه . واقعا صدای فریادای مارو نمیشنیدی ؟ تو که اینطوری نمی خوابیدی ؟ "

باز هم دانیال شده بود! مگر چند ساعت می خوابید که اورا جابجا می کردن ؟ نگاهی به بیرون از پنجره انداخت و همانطور که حدس میزد ایران نبود . بدون توجه به نگاه های منتظر آنها از جایش بلند شد و چند قدم راه رفت .به فکر فرو رفت . یاد گردنبندی که در گردنش بود افتاد .به سرعت بقصد نشان دادن آن به دیگران تا بلکه آنها بدانند قضیه چیست ، دیتش را به سمت گردنش برد ولی.. گردنبندی آنجا نبود .در جا خشکش زد .یادش آمد که قبل از خواب خیلی گرسنه بود ولی الان ... فقط نیاز به کمی آب داشت .اصلا احساس گرسنگی نمی کرد !

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۱۳-۱۳۹۰ ۰۲:۵۹ عصر، توسط sheinos.)
۴-۱۳-۱۳۹۰ ۰۲:۵۶ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط Matina ، S.A.M
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #36
RE: داستان سازی
0
0
به همه ی حاضرین نگاهی کرد و به سمت نینا رفت. بعد از قدری تامل تصمیمش را تغییر داد.رو به نوید کرد و گفت :" باید باهات حرف بزنم .تنها . "
نوید سری تکان داد و گفت :" دنبال من بیا . "
آندو به سمت درب خروجی اتاق رفتند و نگاه های عصبانی سپهر را نادیده گرفتند . وارد یکی دیگر از اتاق های خانه شدند .ظاهر اتاق مشخص بود که برای یک خانم است . رنگ صورتی کم رنگ دیوارها ، پرده های طرحدار ، تختی فانتزی و انواع شمع های تزیینی .
نوید گفت :" بگو دانیال . جریان این رفتارت چیه ؟"

دانیال روی تخت نشست و پایش را بر روی پایش قرار داد . نگاهش بر روی عکسی بود که در قاب عکسی زیبا بر روی میز توالت کنار تخت قرار داده شده بود .یک عکس دسته جمعی بود . افرادی که داخل این خانه دیده بود و چند نفر دیگر که برایش آشنا نبود داخل عکس بودند . خودش هم در وسط عکس دست در دست نینا ایستاده بود و لبخند بر لب داشت .

" دانیال ؟ " صدای نوید او را از فکر بیرون آورد .آهی کشید . گفت : " نوید . فقط لازمه چند تا چیز رو بهم بگی .و واقعا هم نیاز دارم که باهام صادق باشی . من می پرسم تو فقط بگو آره یا نه ! باشه ؟ "
-" باشه."
دانیال شروع کرد :" شما منو میشناسین ؟ "
نوید گفت : " ای بابا باز که همون حرفارو داری .... "
دانیال به میان حرفش پربد :" گفتم بگو آره یا نه ! "
-" آره آره. معلومه که میشناسیم ! "
-" من هم شمارو می شناسم ؟ "
-" آره ...این چه سوالیه ؟ "
-" شما منو از ایران میارین اینجا ؟ "
نوید با تعجب گفت :" هان؟!!! "
دانیال گفت :"می گم شما منو از ایران میارین اینجا ؟ شما منو بیهوش می کنین میارین ؟ اصلا چطوری میارین ؟ انقدر سریع ؟ "
نوید که مشخص بود ار سوالش هیچی نفهمیده گفت :" مگه معلولی ؟ تازه تو خودت می خوابی انگار بیهوشی چه برسه ما بخوایم بیهوشت کنیم! "
- " بزار یه جور دیگه بپرسم . آخرین بار کی منو آوردین اینجا ؟ تو این کشور.تو این خونتون "
نوید گفت :" من منظورتو نمی فهمم . اگه منظورت اینه که آخرین بار کی رفتی ایران و اومدی 2 روز پیش بود .تازه اینجا خونه ی خودتم هست! همچین می گه خونتون یکی ندونه فکر می کنه من اینجارو گرفتم! "
دانیال که به چیزهای عجیب این چند روز عادت کرده بود گفت :" یعنی اینجا خونه ی منم هست ؟ "
نوید گفت :" اینجا خونه ی مشترکمونه . این خونه برای همه ی اعضای اکیپه . هر کسی هم یه اتاق واسه خودش داره . البته شما از بس کم میای اینجا شاید اینجارو زیاد تحویل نمیگیری.ماشالا اون قصر خودت در مقابل این خب مث فیل و فنجونه دیگه ... "

این دیگر امکان نداشت! دانیال گفت :" من اینجا خونه دارم ؟!؟! برای خودم ؟ اینجا ... اصلا اینجا کدوم کشوره ؟"
نوید ابوهایش را در هم برد و با تانی گفت :" انگلیس ... "

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۵-۸-۱۳۹۰ ۰۶:۰۱ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط S.A.M ، Ajdari
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #37
RE: داستان سازی
0
0
دانیال که ناگهانی چهره اش بشاش شده بود گفت :"انگلیس؟؟؟ وای! یعنی چه باحال ... نه ام .. من تا حالا از ایران خارج نشدم ... بریم یه دور بیرون بزنیم ؟"
وقتی چهره ی در هم رفته نوید را دید خودش را جمع و جور کرد و گفت :" نوید چرا باور نمی کنی...بخدا من نمی دونم چه خبره . یا چه اتفاقی داره واسم میفته . من دانیال نیستم .اسمم دامونه و تو یه شرکت بوقی تو تهران کار می کنم . ولی همه عکسا چیزایی که از من دارین واقعا شبیه منن . شاید همزادمه ؟ و اصلا نمی دونم چجوری تو خواب من رو جابجا می کنین .یعنی یه بار ایرانم.بعد که می خوابم انگلیس پا می شم . دقیقا هم همون روزه چون تاریخش همونه .ببین تقویمو ... نوید باور می کنی منو ؟"

نوید رویش را از او برگرداند و سرش را به حالت تایید تکان داد و به سختی دهان باز کرد و گفت :" ردیفش میکنم رفیق." و بعد از اتاق خارج شد و دانیال را تنها گذاشت .
هم بیرون منتظر نشسته بودند تا آنها بیرون بیایند ولی فقط نوید را دیدند که از اتاق بیرون آمد .چشمان نوید پر از اشک بود. اشکی که در جدال با اراده ی نوید برای خارج شدن از چشمانش بود . چهره ی نوید با سان کسانی شده بود که عزیزی را تازه از دست دادند .
کسی جرات سوال پرسین نداشت . گویی همه از جاری شدن اشک از چشمان نوید واهمه داشتند . او آرام بر روی مبل نشست .نفس عمیقی کشید و کلمه به کلمه گفت : " دستگاه درست عمل نکرده . دانیال .. دیوانه شده ."

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۵-۲۵-۱۳۹۰ ۰۲:۳۲ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #38
RE: داستان سازی
0
0
در اتاق دانیال به تنهایی بر روی تخت نشسته بود و می اندیشید.از این وضعیت خسته شده بود. باید می فهمید که واقعا چه اتفاقی در جریان است .باید بدنبال راه حل می گشت تا از این وضع رهایی یابد . همه چیز را در ذهنش مروم میکرد.هرچه باشد او آدم باهوشی بود .باید کمی بیشتر تحقیق می کرد و از داستانهای آنها آگاه می شد تا به نتیجه ای برسد .احساس خستگی می کرد .به ساعت نگاهی انداخت .11 بعد از ظهر! متوجه شد که 2 ساعت تمام در حال فکر کردن بوده است .ولی الان فرصتی برای استراحت نداشت .تعجب کرده بود که کسی در این مدت مزاحمش نشده است .شاید بقیه ترجیه دادند که کمی راحتش بگذارند .ولی او باید بیشتر از جرایانات مطلع می شد .خمیازه ای کشید و از اتاق بیرون رفت .
سپهر و نوید بر روی مبل راحتی نشسته بودند و تلویزیون نگاه میکردند.کمی دورتر نیز سارا در آشپزخونه مشغول کار بود.خبری از نینا نبود .
آنجا خیلی ساکت بود .دانیال از اینکه صدای تلویزیون هم قطع بود تعجب کرد .به سپهر نزدیک شد و سپهر تازه متوجه حضور او شد .
دانیال گفت :" بدون صدا چجوری تلویزیون می بینین ؟ " سپهر که تعجب کرده بود دهانش را باز کرد و چند جمله گفت.ولی دانیال صدایی از او نشنید . با خنده گفت :" مسخره بازی در نیار اصلا حوصله ندارم."
نوید که به او نزدیک شده بود نیز همان کار سپهر را تکرار کرد . دهانش را چندبار بازو بسته کرد ولی صدایی از آن بگوش دانیال نمی رسید .دانیال لب خوانی را خوب بلد بود . ولی هیچوقت فکر نمی کرد مجبور باشد در اینمورد از آن استفاده کند .یک شوخی بی مزه!
به حالتی از بی تفاوتی به آنها گفت :" که چی اینکارا ؟ مثلا خیلی جالبه ؟ خیلی خب خندیدم ."
سپهر با عصبانیت چند جمله بیان کرد . از لب هایش مشخص بود که می گوید :" اصلا می فهمی چی داری میگی ؟!! مگه ما اوسکول تویم ؟" ولی سکوت تنها صدایی بود که وجود داشت .دانیال از کوره در رفت و گفت :" چرا حرف نمی..." ناگهان صدایی آشنا بگوشش رسید :" ای بابا پاشو دیگه! چقدر می خوابی ؟ ... پاشو عکس آمادست .بریم که خیلی کار داریم."
دانیال برگشت.کسی آنجا نبود .به سپهر و نوسد نگاه کرد .آنها مات و مبهوت خیره ی او بودند.یکی از آنها حرف می زد . ولی صدایی که دانیال می شنید با لبهای او منطبق نمی شد .صدای آشنا می گفت :" دامون پاشو دیگه اه! چرا اینجوری شدی. کرمی منتظره جوابمونه ها! " دانیال دهانش از تعجب باز مانده بود. صدا صدای سامان بود. همان کسی که با مشت در بیمارستان به صورتش زده بود.همان فردی که ادعا کرده بود دوست اوست.همان کسی که رفته بود عکس قتل ساختگی را چاپ کند. ولی او در ایران بود! یعنی الان در حال خواب دیدن است ؟ امکان نداشت . او مطمئن بود که بیدار است.نوید و سپهر روبروی او بدون هیچ حرفی به او خیره شده بودند .دوباره صدای سامان گفت:" دامون حالت خوبه ؟ دامون؟!"

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۵-۲۶-۱۳۹۰ ۰۳:۱۶ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط selia
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #39
RE: داستان سازی
0
0
بی نهایت احساس خستگی میکرد.سرش گیج می رفت و پاهایش نای ایستادن نداشت.بسمت کاناپه رفت و بر روی آن افتاد.
ناگهان تمام خستگی از بدنش رفت .چشمهایش را دوباره باز کرد و سامان را روبروی چشمانش دید . روی تخت اتاق سلول مانند بود. باز به ایران برگشته بود.
سامان گفت :" ترسیدم! فکر کردم یه چیزیت شده مرد! چرا مث مرده ها بودی؟! "
ولی در واقع این دامون بود که ترسیده بود! او دچار دو شخصیتی شده بود! یا لا اقل اینطور به نظر می رسید . کسی که با خوابیدن از یک شخصیت به شخصیت دیگری در جای دیگری تبدیل می شد. از دامون به دانیال! شخصیتی که هیچ شناختی نسبت بهش نداشت. در کشوری که تابحال به آنجا سفر نکرده بود. این واقعا عجیب بود.چرا ؟ چطور این اتفاقات برایش افتادند؟!آن هم پشت سر هم.اول آن مرد دیابتی و بعد پلیس و بیمارستان و سامان مشت! بعدش هم تبدیل شخصیتش به دانیال و یافتن دوستای جدید و انگلیس و جابجایی بین دو شخصیت حین خواب!

صحبت های سامان او را به خود آورد :" دامون ! پاشو دیگه مرد دیر شده .بریم قال این قضیه رو بکنیم ."

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۷-۳-۱۳۹۰ ۱۲:۰۹ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
 سپاس شده توسط S.A.M
sheinos

کاربر فعال
*****
دانشجو

ارسال‌ها: 213
تاریخ عضویت: ۱۳۸۹ آذر
اعتبار: 8

سپاس ها 464
سپاس شده 635 بار در 204 ارسال
ارسال: #40
RE: داستان سازی
0
0
در تمام مدت صحبت با آقای کرمی ، دامون فقط سر تکان می داد ولی در واقع هیچ کلمه ای از آن مکالمه را گوش نمی داد .بعد از مکالمه ای چند دقیقه ای و تایید دامون ، آنها از خانه خارج شدند. سوار پراید سامان شدند و از آنجا رفتند .

دامون فنجان قهوه اش را روی میز گذاشت.سامان به اصرار دامون اورا به کافی شاپی در پاسداران آورده بود تا کمی با هم گپ بزنند.هیچ توضیح منطقه ای برای دامون وجود نداشت و صحبت های سامان هیچ کمکی به اتفاقات عجیب و غریب او نمی کرد.

Life's Like a Waterfall ,we're one in the river and one again after the
fall
۱۲-۱-۱۳۹۰ ۰۴:۱۵ عصر
مشاهده وب‌سایت کاربر یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر نقل قول این ارسال در یک پاسخ
ارسال پاسخ 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  داستان بی پایان ..... alone 98 654 ۹-۲۹-۱۳۹۰ ۰۵:۴۳ عصر
آخرین ارسال: reihan.z
  بحث درباره داستان بی پایان ..... Narges 9 75 ۷-۳۰-۱۳۹۰ ۰۹:۳۰ عصر
آخرین ارسال: Amitris
  سوالات پیرامون داستان سازی sheinos 63 1,866 ۵-۲۵-۱۳۹۰ ۰۴:۵۶ عصر
آخرین ارسال: sheinos
1205219183 نظر سنجی راجع به شخصیت تاپیک داستان سازی sheinos 8 334 ۱-۱۵-۱۳۹۰ ۰۲:۳۸ عصر
آخرین ارسال: alone

پرش به انجمن: